آن حس غرق شدن
۱۴۰۴/۱۱/۱۹
فرانسیس استونر ساندرس
ترجمه حسین باکند
فصل بیستوپنجم
آن حس غرقشدن! هرچقدر بیشتر دست و پا میزنی، بیشتر فرو میروی.
مِفیستوفِلِس در فاوستِ گوته
در سیزدهم ماه می، پنج روز پس از استعفای اسپندر و کِرمود، مایکل جوسلسون و جان هانت در دفتری که پیشتر متعلق به جوسلسون بود، واقع در طبقه دوم، در بولوار اوسمان، [به انتظار] نشسته بودند. جوسلسون، به همراه دایانا و جنیفر، از ژنو (جایی که از آپارتمان کمتجمل اما شیک خود در پلاتو دو شامپل، هفتههای گذشته را بیوقفه برای مهار پیامدها جنگید) به پاریس آمده بود.
صبح روز شنبه، در خیابانهای پایینتر از بولوار اوسمان، کافهها کمکم باز و آماده پذیرایی از مشتریانِ سرخوش از آفتاب بهاری میشدند. جایی در میان آنان، دایانا، جنیفر را برای خرید لباس رقص مراسم پایان سال تحصیلی خود میبرد. اما ذهنش جای دیگری بود، او پریشان حال از میان جمعیتِ [سرخوش] به سمت گالری لافایت پیش میرفت [تا برای دخترش لباس رقص باله بخرد]، انگار که به محیط اطراف بیتوجه هست.
در اتاق مجاور دفتری که جوسلسون و هانت در آن نشسته بودند، مجمع عمومی کنگره آزادی فرهنگی پشت درهای بسته در حال برگزاری جلسهای بود. این نشست به ریاست مینو ماسانی (رهبر حزب مخالف در هند) و با حضور ریمون آرون، دَنیل بل، پیر امانوئل، لوئیس فیشر، آنتونیهارتلی، کِیاِیبی. جونز- کوارتی، حزقیال مفاهلهله، نیکلاس ناباکف، هانس اُپرِشت، مایکل پولانی، دنیس دو روژمون، یوشیهیکو سِکی، ادوارد شیلز، اینیاتسیو سیلونه و مانِس اِشپِربر تشکیل شده بود.
آنها که از اقصینقاط جهان به آنجا پرواز کرده بودند، اکنون با وظیفه جانکاهی روبهرو بودند: قضاوت درباره جوسلسون وهانت- که نامههای استعفایشان روی میز مقابلشان قرار داشت- و تعیین سرنوشت کنگره. همانند شهریاران فیلسوف بر مسند قضاوت نشسته بودند و میدانستند که حرف آنان فصلالخطاب خواهد بود.
«مایک و من بیشتر روز را در دفترش، درست کنار اتاق جلسه نشستیم،» جان هانت به یاد میآورد.
«آنجا تنها نشسته بودیم، در چنین لحظهای چه کار میکنی، وقتی هیئت منصفه آن سوی راهرو نشسته باشد؟» مایکل در سکوت نشسته بود، با انگشتان باریک و مرتبش بر روی میز ضرب میگرفت. خسته به نظر میرسید، خسته از انتظار آن صبح، خسته از دو دهه کار بیامان گذشته. موهایش را از پهلو به سمت گنبد سرش شانه کرده بود، در این حالت، پیشانی بلند و چشمان کوچکی که در مرکز هرکدام مردمکهای سیاه و درشتی نشسته بودند، بیشتر به چشم میآمد.
در همین حال، «هیئت منصفه» مشغول بحث درباره شواهد بود. مایکل جوسلسون برای دو دهه، دروغی عظیم را حفظ کرده بود و جان هانت متخلف ثانویه محسوب میشد، چراکه تنها نیمی از آن مدت را در این فریبکاری دخیل بود.
جدیت این پنهانکاری، پیامدهای فوری برای صدها نفر در پی داشت. افزون بر این، یک معضل اخلاقی ایجاد کرد که هرگز به سادگی قابل حل نبود.
هر دو مرد درباره رابطهشان با سازمان سیا و به تبع آن، رابطه سازمان سیا با کنگره اظهاراتی کرده بودند.
جوسلسون مسئولیت کامل آنچه را که هنوز یک دروغ ضروری [بخوانید مصلحتی] میدانست، پذیرفته بود. اما هیچ تضمینی وجود نداشت که مجمع عمومی نیز او را مذمت کند.
اشپِربِر، پولانی و سیلونه به حمایت از جوسلسون و هانت برخاستند و مجمع را به اتخاذ یک «موضع انقلابی» ترغیب کردند.
اشپِربِر چیزی با این مضمون گفت: «همه این حرفها به جهنم! برایمان مهم نیست نیویورکتایمز چه میگوید! ما خودمان این نهاد را پانزده سال پیش برپا کردیم و اداره کردیم، در زندگی سیاسیمان با مسائل سختتر از این مواجه شدهایم، پس اگر حمایتی وجود دارد، بیایید [دست به دست هم بدهیم و] مانند گذشته ادامه دهیم.» اما حمایتی در کار نبود. بهویژه آرون و امانوئل، ناگزیر بودند اوضاع را کمی متفاوت ببینند.
به عنوان فرانسویانی که به یک سازمان مستقر در پاریس تعلق داشتند- سازمانی که اکنون بهخاطر ارتباط با اطلاعات آمریکا [نامش] لکهدار شده بود- آبروی آنان در خطر بود. هانت بعدها گفت: «آنها سهم بزرگی در این امر داشتند.»
در واقع، آرون آنقدر از موضوع پیشرو آشفته بود که با عصبانیت از جلسه خارج شد و هنگام خروج از اتاق در را محکم [پشت سر خود] کوبید.
تا وقت ناهار، هیچ توافقی حاصل نشد و به پیشنهاد ماسانی، استراحتی کردند. بعدازظهر جلسه دوباره تشکیل شد و گفتوگوها ادامه یافت تا اینکه سرانجام در ساعت شش، ناباکف و دو روژمون با پیشنویس بیانیه مجمع در دست، نزد جوسلسون و هانت آمدند.