از بيم مرگ نيست كه سردادهام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
۱۴۰۴/۱۲/۲۰
شوق به منزل رسيدن
دل را ز بي خودي سر از خود رميدن است
جان را هواي از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سردادهام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمیرسد كه دل از سينه بركنم
باري علاج شكر گريبان دريدن است
شامم سيهتر است ز گيسوي سركشت
خورشيد من برآي كه وقت دميدن است
سوي تو اين خلاصه گلزار زندگي
مرغ نگه در آرزوي پركشيدن است
بگرفت آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل دراين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمیكنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا
روزي ( امين) سزا لب حسرت گزيدن است
امام شهیدمان حضرت آیتالله خامنهای
(رضوان الله تعالی علیه )
گاه سپر، گاه سر انداخته اند
از تو شوري به دل بحر و بر انداختهاند
آتش عشق تو در خشک وتر انداخته اند
محنت عشق ترا حوصله يي در خور نيست
پيش غمهاي تو دلها سپر انداخته اند
از بتان مهر مجوئيد که آئين وفاست
اولين رسم قديمي که برانداخته اند
نيست غمهاي ترا با دلم آن مهر که بود
سالها شد که مرا از نظر انداخته اند
هر کجاتيغ نگاه تو علم گشته به ناز
بيدلان گاه سپر، گاه سر انداخته اند
وه چه بحري که ز شوق گهرت، کشتي خويش
خضر و الياس به موج خطر انداخته اند
بي سبب نيست که با شيشه دلان کينه چرخ
سنگ بر کارگه شيشه گر انداخته اند
اين جهان خانه حزن و الم از آن احباب
عيش و عشرت به جهان دگر انداخته اند
ميکشان را شده از شهد لبت طبع لطيف
تا بدان جاي که نقل از شکر انداخته اند
آشيان دل (طالب) شده بر بال عقاب
بسکه مرغان خدنگ تو پر انداخته اند
طالب آملي
نور حضور
یارب که کارها همه گردد به کام ما
نور حضور خویش فروزد امام ما
ما باده محبت او نوش کردهایم
«ای بیخبر زلذت شرب مدام ما»
هرگز نمیرد آنکه از این باده زنده شد
«ثبت است بر جریده عالم دوام ما»
ای باد اگر بکوی امام زمان رسی
«زنهار عرضه دار به پیشش پیام ما»
گو همتی بدار که مخمور فرقتیم
شاید برآید از میوصل تو کام ما
از اشک در ره تو فشاندیم دانهها
«باشد که مرغ وصل بیفتد به دام ما»
فیضت بصبح و شام زجان میکند سلام
پیکی کجاست تا برساند سلام ما
ملامحسن فیض کاشانی
بیتهای سر به دار
بیا باغ و گل بیقرار تو اند
شب و پنجره وامدار تو اند
در این بغض و تردید و ناهمدلی
دل و دیده در انتظار تو اند
غزل را بگو بیقراری بس است
که این بیتها سر به دار تو اند
نشان یقینی در آن کوچه باغ
بیا کوچهها بیقرار تو اند
درختان همه ارغوانی شدند
شهیدی ز خون و تبار تو اند
به آن سیصد و سیزده تن عزیز
که فرمانبر و رازدار تو اند
اگر بغض و تردید و ناهمدلی است
همه عاشق بیشمار تو اند
فریده یوسفی زیرابی
خواهد آمد، باوفاست
خواهد آمدای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیده ام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
امشب از فرط جنون در سینه دل
یکنفس تا صبح هو هو میکند
آخر این دل، این دل بیطاقتم
دست احساس مرا رو میکند
نذر کردم لحظهی تنگ غروب
نذر، یک شب اشک نیلی ریختن
بر سر هر کوچهی شهر خیال
شب چراغی از نگاه آویختن
باز میسایم نگاهم را به راه
خیره بر دروازههای نیمه باز
گامها فرسودهام در کوچهها
کوچههای خاکی دور و دراز
بیقرارم، ناشکیبم، مست مست
امشب از یاد تو لبریزم بیا
آه میخواهم که قبل از مرگ خویش
دست بر دامانت آویزم بیا
خواهد آمدای دل دیوانهام
او که نامش با لبانم آشناست
من گل نرگس برایش چیدهام
باورم کن خواهد آمد، باوفاست
مژده پاك سرشت